تبليغاتX


www.irLearn.com

var message="به وبلاگ عشق بی انتهای من خوش امدید لطف کردین امدید بازم بیاین راستی نظریادت نره اااا " //specifys the title var message=message+" " //gives a pause at the end,1 space=1 speed unit, here I used 10 spaces@150 each = 1.5seconds. i="0" //declares the variable and sets it to start at 0 var temptitle="" //declares the variable and sets it to have no value yet. var speed="150" //the delay in milliseconds between letters function titler(){ if (!document.all&&!document.getElementById) return document.title=temptitle+message.charAt(i) //sets the initial title temptitle=temptitle+message.charAt(i) //increases the title by one letter i++ //increments the counter if(i==message.length) //determines the end of the message { i="0" //resets the counter at the end of the message temptitle="" //resets the title to a blank value } setTimeout("titler()",speed) //Restarts. Remove line for no-repeat. } window.onload=titler

explorer blog

عشق بی انتهای من
تقدیم با عشق به عزیزترینم

ساقیا در طلب دوست دو صد چهره فراوان فروان دیدم

ز رفتار این چنین دوستان ، غصه فراوان دیدم

من در این عالم هستی ز هر سو کردم گذر

به چشم خویش ندیدم جز خدا دوستی راست تر

این خداست که می رسد در هر مکان به داد ما

تا گرفتار نمانیم در آن دام بلا

دوستی با هر که کردم او نشد همپای من

جز خدا یارم نشد، در سختی روزگار من

بار خدایا این چه رسمیت که دارد این زمانه

که هر لحظه می کند خانه دلی را ویرانه

خداوندا مگر نیست روزگار در بی وفایی استاد

پس چرا این مردمان می کنند تلاش برای ماندن در آن

کجا رفت رسم وفا و پاکی

کجایند آن رفیقان که داشتند در وجودشان ، دل پاکی

همه دوستان رفتند و من تنها بماندم

فقط من ماندم با خدا تنها دوست مهربانم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:5  توسط مرتضی  | 

 

 

سلام سال نو را به همه

 

ایرانیان تبریک می گویم و

 

 

امیدورام که سالی خوش

 

 

همرا با موفقیت و شادکامی

 

داشته باشین

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 16:53  توسط مرتضی  | 

 

 

روزگار خسته شدم از دست تو دل شکسته شدم

از بار سنگینی که زغم  می کشم به دوشم

که  حتی ذره ای  از آن را نمی توان کنم فراموشم

چقدر من باید ببینم از دست تو بدی

که هر لحظه خنجر عمیقی به قلب من زدی

زنده بودن و آزادی من از هزاران زندان بدتر و سخت تر است     

هزاران بار مردن من از این زندگی بهتر است

لحظه لحظه زندگی من پر شده است از خاطرات ناخوش

برای منی که ندیدم  در این زندگی یک لحظه خوش

چرا اینگونه با من داری سر ناسازگاری

گناه من چیست که هر آن برایم می آید ز هر سمت و سو بدبیاری

خدایا من مانده ام که تو آیا مرا کرده ای فراموش

که من با غم بسیار گشته ام هم آغوش

چرا باید در این روزگار زندگی من باشد چنین

که هر ثانیه به تو بگویم آن را از من بگیر

تنهایی ، سکوت شب و تاریکی مطلق

که روزها نیز در نظر من مانند شب تاریکند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:13  توسط مرتضی  | 

 

دلتنگ تر از هر شبم و امشب بازم

باز غصه دوری او شده هم سازم

او رفت و بجا ماند غصه هایش

نمی دانم چه کنم با قصه هایش

قصه عشق که روزگار برایم نوشت

این است روزگارم ، زدست سرنوشت

با خود اندیشیدم که چه وقت از غصه ها می شوم رها

یا اینکه که چه وقت از این قصه بی پایان می شوم جدا

هر روز که می گذرد دلتنگ تر از روز قبلم

انگار دراین زمانه روزها هم ، با من قهرند

روزگار غریبست و غریب تر از آن سرگذشتم

که چه ها کرده این روزگار با سرنوشتم

سر گذشتی که از روز ازل برایم نوشت

زندگی که با غم و غصه فراوان شده هم سرشت

هر روز تلخ تر از دیروز است

قصۀ غصه های تنها عزیزم

روزگاران درگذرند و عمر می گذرد

اما رفتن عزیزم برای من مثل دیروز است

دست تقدیر عجب زورمند است

که در مقابل او همه دست ها تسلیم اند

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:39  توسط مرتضی  | 

 

باز هم تنهاییم ، با روحی خسته و دلی شکسته

تنهاییم را با که کنم قسمت

که نمی توانم خلاص شوم از دست این سرنوشتم

سرنوشت که از روز اول قصه زندگی مرا پر از غصه نوشت

سخت ترین روزها را برای من گلچین کرد

و تلخ ترین خاطرات را در روزگار من نقاشی کرده است

تلخ ترین ، سخت ترین لحظه هام

روگذاشت در سر راه رسیدن من ، به عشق بی انتهام

روزگار سختی شده  است دل دادن بسی سهل

واما دل کندن از آن کس که به او دل بسته ای  چه دشوار

خدایا چه کنم و راه ندارم

و برای رسیدن به عشقم چاره ای ندارم

خدایا گویند که :

**آن دیده شوخ ، می برد دل به کمند

    خواهی به کسی دل ندهی دیده ببند**

خدایا آیا می توان این چنین کرد که

برای دل نبستن دیده را بست

خدیا چه کنم از دست روزگارم

راهی برایم نمانده که کنم فرار هم

خدایا بس است هر چه سختی دیده و کشیده ام

خدایا خسته شدم مرا به پیش خود ببر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 2:15  توسط مرتضی  | 

 

یه مطلب جالب درمورد عشق

 

اما عشق همچون رازیست که قادر به درک آن نیستم ، چون زمانی که گمان می کنم عزمم را جزم کرده ام بیشتر از همیشه مرددم !

-
سر جان ساکلین ( 1642 - 1609 ( لطفا قلبم را پس بده !

در طول سالها متفکران و نویسندگان در صدد کشف راز عشق بوده اند . افسا نه ها ، شعرها و رمانها طویل ترین تاریخچه را در ثبت و ضبط آرمانهای عشق داشته اند . مثلا حماسه سومریان و بابلیان به - گیل گمش - به دو هزار سال پیش از میلاد باز می گردد . اشعار عاشقانه مصری بین سالهای 1100 - 1300 پیش از میلاد بر روی پاپیروس و کتبیه ها نوشته می شدند! همینطور آوازهای عاشقانه چینی کهن برای نخستین بار در سال 700 - 1000 پیش از میلاد ثبت شدند . فلاسفه بیشماری از افلاطون گرفته تا - مارتین لوتر - از - گید که گور- و - نیچه - تا سانتیانا و سارتر همگی متون خود را وقف انديشه زايي عشق نموده اند.

در روانشناسی ، روانکاوی نخستین رهیافت نظری در ارتباط با اهمیت عشق بود . در حالیکه روانکاوان و سایر سطوح روانشناسی بالینی به طور مداوم درگیر کنکاش و کاوش بودند ، روانشناسی اجتماعی تجربی برای مدتی طولانی ، از پرداختن به عشق به عنوان یکی از مهمترین و اصلی ترین موضوعات کوتاهی کرد .

در ده یا پانزده سال گذشته ، جمعیت قابل توجهی از نوشتارها و متون روانشناختی - اجتماعی تکوین یافت . بررسی ها با استفاده از رویکردهای نوین ، همچون رویکرد پیش نمونه ( مثلا فروراسل[1] 1991 ) ، نظریه وابستگی ( کلاسیدی و شیو[2]ر 1999 ) ،( هازن و شیور[3] 1990 و 1987 ) و تحلیل استعاری عشق ( کووسه (1988 باعث ارتقاء سطح یافته ها در مورد ذهنیت کشورهای انگلیسی زبان نسبت به عشق شد . از آن گذشته مطالعات بین فرهنگی در رابطه با ابعاد احساسی آن صورت می گیرد ، مثلا یکی از مطالعاتی که توسط من وهمکارانم انجام شد تفاوت دیدگاههای چینی ها، امریکاییها و ایتالیایی ها را نسبت به عشق ارائه کرد . (Haver, Wu, & Schwartz, 1992 )متعاقباَ من مطالعات بین فرهنگی فراتری را درباره ابعاد عشق اجرا کردم و به فهم عمیق تری درباره ماهیت آن نائل شدم .

اینجا در یک سری سرمقاله تحت عنوان روانشناسی عشق ، من به نحوی خلاصه وار به گونه های مختلف و دیدگاههای عشق آنگونه که در تاریخ رقم خورده اشاره خواهم کرد و نظریات عمده روانشناسی را مورد بازبینی قرار می دهم که بعضی بررسی های روانشناختی در این باره که نگاه روزمره مردم نسبت به عشق چگونه است ، را معرفی می کند و برخی درباره گونه های عشق و بعضی مرتبط با سر چشمه و منشا و پویایی شناسی عشق اند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:51  توسط مرتضی  | 

 

امروز دوباره در سینه ام غم دارم

غم و هزاران درد بی درمان

که از عشق می کشم آنهم چه بی پروا

اما در قلب من برپاست ، شور و بلاوا

سخت است گفتن احساسم

احساسی که از آن می هراسم

شاید گفتن احساسم بسی دشوار است

اما چه  باید کرد کار من فقط سوختن است

سوخت قلب و شعله آتش از برخواست

اما چه کسی این آتش را به جان من انداخت

قلب من از آتش سوزان سوخت

اما از سوختن خود هیچ آه نگفت

سخت ترین لحظه ام را هنگام رفتنت احساس کردم

در این لحظه حسابم را با زندگی صاف کردم

زندگی که از خود نمی دهد نشانی

نمی دانم چرا انسانها برای آن می کنند جانفشانی

زندگی برای من ندارد هیچ معنا

وابستگی ندارم دیگر نسبت به این دنیا

هر چه کردم زندگی با من نساخت

هر چه آتش داشت بر جانم  نهاد

لحظه با من نکرده این دنیا مدارا

تا شاید لحظه ای بیسایم من در این دنیا

دل سوخته ام را نبود مرحمی

ذره نگشت از غم من کمی

دل سوخته ترینم از دست دنیا

چرا زندگی مرا از عشقم کرد جدا

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:16  توسط مرتضی  | 

 

 

خسته شدم دیگه ، دیگه خیلی خسته ام

خسته ام ازاینکه به دنیا دل بسته ام

سختم کرده این دنیا سخت تر از سنگ

بس که غم دیده ام وهیچ نگفتم و کشیدم حسرت

بسه دیگه این همه بد بیاری

بس هرچی این دنیا منو گذاشته سر کاری

دلتنگم امشب و تاب ندارد

قلب من در سینه آرامش و خواب ندارد

کاش می توانستم که بگوییم این همه بدبختی را

می گفتم من به کسی گوشه ای از این دلتنگی را

سخت شده است برایم نفس کشیدن از شدت غم

نشسته ام در گوشه ای و برای این دل تنها گرفته ام ماتم

چه شده است آن همه شادی

کجا رفته است آن شور و نشاط جوانی

گشته است دل من در سینه ام مبهوس

و نمی شود این دل با دل دیگه ای مأنوس

هر روز قدم می گذارم من در این سیاهی

نمی دانم که کشیده می شوم کدام سوی و سرایی

دلتنگی من از آن عشق بی انتهاست

که دلم جا کرده آن را چه بی پروا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:38  توسط مرتضی  | 

 

 

            عید نوروز باستان رو به همه ایرانیان تبریک میگم امیدوارم سال خوبی همراه با موفقیت براتون باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:26  توسط مرتضی  | 

 

در این دنیا کسی نیست که بشنود

درد دل مرا چه کنم ای خدا

سخت است تنها بودن و تنها ماندن

و از برای او شعرهای جداییی سرودن

مگر نمی گویند همیشه سکوت علامت رضاست

پس چرا من در این سکوت نارضایتی باید می سوختم

سوختم و ساختم و هیچ نگفتم

من از غم این دل تنها و بی کس

سوختن و ساختن من فقط برای او بود اما

او نیمه نگاهی به این سوختن من نکرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط مرتضی  | 

 

 

باز امروز دلم گرفته

گرفته تر از روز پیش

نمی دانم ، نمی دانم که

چه دارم من در پیش

امروز باد بهاری شروع به وزیدن کرد

از سمت شهر عشقم

از باد خواستم که خبری از او برایم بیاورد

اما باد قطع شد ناگهان و دیگر نوزید

خدایا چه می شود تقدیرم

از هر که گله می کنم می گوید که من بی تقصیرم

خدایا چرا آنها که  نمی خواهند بروند می روند و اما

آنها که نمی خواهند بروند می روند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:26  توسط مرتضی  | 

 

کس نداست درد دل ، پر درد مرا

کس ندانست چاره  این درد مرا

کس نفهمید که من چه می کشم

کس ندانست که من بی هم نفسم

در سخت ترین لحظه هایم

کسی نشد هم قفسم

سخت ترین لحضه ها را گذراندم

سخت ترین دردها را چشیدم اما

کس نفهمید بازدرد دل

این دل پر درد و تنها را

انگار که سرنوشت دارد با من سر جنگ

که هر لحضه می کشاند مرا به سوی یک کوی و برزن

در تنهاترین لحضه هایم

کسی با من یارم نشد

در تلخ ترین روزهای

کسی غمخوارم نشد

از خود می پرسم که چرا کسی نمی کند مرا درک

این سوال در ذهنم مانده است چه سخت

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:55  توسط مرتضی  | 

خدایا این چه روزگارست که انسان هر چرا بدست می آورد

دگر باره چیز دیگری را از دست می دهد

چرا باید این گونه باشد این دنیا

چرا اینقدر باید بد باشد این دنیا

خدایا من دگر خسته شده ام از این روزگار

اما چه فایده که از دستم بر  نمی آید هیچ کار

لحظه لحظه های زندگی من چرا این گونه

لحظه لحظه آن سخت و سخت تر می شود

آه خدایا خسته شد ه ام

بارخدایا من ازاین دنیا دل شکسته شده ام

سخت ترین لحظه های هر کس در مقابل

لحظه ای از سخت های من هیچ است

چه خوب گفته است شاعر در مورد تنهایی و برخی از دوستان :

((  مانده ام در کوچه های بی کسی

 سنگ قبرم را نمی سازد کسی

 بهترین دوستم مرا از یاد برد

 سوختم خاکسترم را باد برد  ))

خدایا من نمی دانم از چند جهت باید تحمل کنم

تو فرموده ای که در لحظات باید صبر پیشه کنم

اما تا کی باید صبر پیشه کنم دگر خسته و تنها شده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط مرتضی  | 

 

زندگی می کنم من در این شهر، تنها و غریب

انگار از تمام دوستی های روزگار هستم من بی نصیب

من در کشور عشق ، استان دوستی

اما درشهر تنهایی و در کوچه بی وفایی زندگی می کنم

در خانه ای که روزگاری پر از عشق بود

اما امروز فقط جای تنهایی و دل شکستگی است

در این خانه نه خبری از شور است و نه از غرور

چون شور برای غرور رفت و غرور در مقابل عشق شکست

عشق موجودی قدرتمند است چرا که هردلی را می زند

خانه آن دل را از آن خود می کند

عشق شاید در لغت به معنای علاقه شدید قلبی تعبیر شود

اما این گونه نیست معنای عشق  بسی فراتر از این است

عشق واژه ای است بی همتا

که مانند آن نیست هیچ کجای دنیا

عشق قسمتی از وجود است

عشق تمام هستی و تار و پود است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:52  توسط مرتضی  | 

 

 

در گوشه ای از این جهان تاریک

زندگی می کنم من در کوچه ای باریک

در خانه ای  ساخته شده از خشت و کاه گل

در کنار آدم های بی احساس و سنگدل

من در تنهایی نشسته ام و به آسمان می کنم نگاه

آه می کشم از من در نمی آید صدا

من در این دنیا زیاد کشیده ام سختی

و با چشمانم زیاد دیده ام من بدبختی

هر کسی از جلوی خانه من می گذرد

چیزی زمزمه می کند و  می رود

همه آنها فکر می کنند که من شدم دیوانه

نمی دانند که من برای عشقم شده من آواره

هر کسی نمی توانند بفهمد حرف مرا

آنکس میفهمد که چشیده باشد درد مرا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:26  توسط مرتضی  | 

           سوختم از این سختی

          جنگیده ام برای عشق با هر بدبختی

         چقدر سخت است در کوچه های خاطرات قدم زدن

         و به یاد روزهای با تو بودن دفتر خاطرات راورق زدن

         با تو بودم نمی دیدم من فردا را

        فراموش کرده بودم من گذشته های رفته ام را

        چه روزهای خوبی را با تو گذراندم

       چه شب هایی را با یاد تو سر کردم

       اما امروز که تو رفتی و من سرد و خاموش نشسته ام در تنهایی

       برای تو می نویسم با اینکه نمی دانم کجایی

       نوشته های من نه شعر هستند و نه ترانه

       بلکه هستند حرفهای یک دل شکست خورده ساده

      گرچه زندگی بی تو سخت است

      اما نوشتن برای تو چه دلچسب است

      می نشینم و می نویسم در تاریکی وسکوت

      به یاد  روزهایی که روشن بودن و سراسر شور و شادی

      سنگینی غم رفتن مرا شکست

      و دل ماتم زده من در تنهایی نشست

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:56  توسط مرتضی  | 

 

 

        گفتم که عاشقی سهل است

        دیدم که دشواراست

        گفتم که آتش عاشقی زود سرد می شود

        دیدم که آتشش هر روز شعله ورتر می شود

        گفتم که زندگی معرفت دارد

        دیدم که زندگی آخر بی معرفتی است

        گفتم که عشقمم مرا تنها نمی  گذارد

        دیدم که او نیز مرا تنها گذاشت

       گفتم که زندگی در گذر است

       و چون که می گذرد غمی نیست

       دیدم که چون زندگی می گذرد

       عشقم مرا نیز با خود می برد

      گفتم که تنهایم دیدم تنها نیستم

      چون غصه تنها گذاشتن عشقم همیشه با من همراست

      گفتم که او می رود اما باز بر می گردد

      دیدم که او رفت دیگر پیش من باز نگشت

      از دار دنیا دارم خانه ای از گل و خشت وسنگ

      که در آن تنها مانده ام و دل تنگ

      خشت خشت این خانه کاه گلی بوی تو را می دهد

      ای بهترینم و ای نازنینم

      سختی های دنیا و دلی تنگی های دل را به جان میخرم

     شاید زمانی بیاید که من بتوانم به تو برسم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:25  توسط مرتضی  | 

 

 

    من در زادگاهم هستم اما چه غریبم

     انگار که از خوشی های دنیا بی نصیبم

     نمی دانم که از این تنهایی باشم نگران

     یا که بسوزم من در غم هجران

     من میترسیم از این که عاشقم

     چون که شاید فکر کنند که من در این راه نالایقم

    آنها که چنین می کنند فکر

    نچشیدند طعم واقعی عشق

    گویند که عشق است علاقه شدید قلبی

    ما در عمل ندارد چنین معنی

    سختی زسخت است ، دشواری زدشوار

    همی گویم که عشق است آخر کار

    گویند که عشق مرده است و رخت بسته از اینجا

    اما چنین نیست چرا که بسیارنند عشاق

    اما عشق هم دارد طریقی

    این طورنیست که هر کس آید از آن برد نصیبی

    هستند کسانی که هوس را با عشق گیرند اشتباه

    آنها بدانند که سخ هستند در اشتباه

    چون که هر که گفت عارفم عارف نیست

    و هر آن کس که گفت عاشقم که عاشق نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:23  توسط مرتضی  | 

 

 

           نمی دانم چه بگوییم

          نمی دانم چگونه بنگارم قصه غم های این دلتنگ را

          از کجاییش بگوییم

          از کجا آغاز کنم و تا کجا بگوییم

          دل بیچاره درون سینه ام پوسید

          و دستهای عشق را گرفت و بوسید

          در هنگام که عشق در خانه دلم را زد

          هوش و حواس از سرم  پر زد

          ندانستم که چه آید به روزم

         و فقط عشق می شود همدم تنهایی های شب و روزم

         آمدن عشق سهل است چون با یک نگاه آید پدید 

         اما سخت است ماندن و سوختن و ساختن با عشق

         آن زمان که عشق به سراغ آدم می آید

         گمان می کند که آخر همه چیز است

         نمی داند که پایان هر گریز است

         نمی دانم ، نمی دانم چگونه سر کنم با این عشق

         نمی دانم چگونه باید سر کنم با این سرنوشت

         تنهایی،  خستگی ، حس بی کسی و بی همدمی آمد به سراغم

         و فقط عشق را گردید هم اتاقم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:9  توسط مرتضی  | 

                                                       

               نشسته ام در تنهایی

               دگر از قلبم نمی شنوم صدایی

               انگار که درونم احساس مرده

               وسرنوشت مرا از یاد برده

               شده ام از زندگی خود خسته

               گویی که تمام درهای دنیا بروی من شده اند بسته

               گویند که او تو را تنها گذاشت تو نیز او را کن فراموش

               گویم که عشق است تا آخرین لحظه عمرم با من هم آغوش

               تنهاترین تنهایم در این تنهایی

               مرگ است آخرین لحظه جدایی

               گویند که سخت است در این تنهایی ماندن

               گفتم که تنها نیستم با عشق ماندم

               گویند که عشق از بحر کتاب است

               گویم که زندگی خود یک کتاب است از پیش نوشته

               که خدا عشق را از پیش در سرنوشت من نوشته

               خدایا نیستم از سرنوشت خود ناراضی

              چرا که تو مرا با عشق کردی همبازی

              اگر ازمن بپرسند که آیا ، خدا لطفی کند باز آیی به دنیا

               دگرباره قدم خواهی گذاشت در این راه

              بگویم که اگر هزاران بار آییم به دنیا

              دگرباره بپیمایم  راه عشق را

             بگویند به من چه دیدی تو از عشق

             بگویم که قصه زندگی مرا عشق از سر نوشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:41  توسط مرتضی  | 

              می خواهم بنویسم از یک دل تنگ

                 که از غم و غصه فراوان شده است همچو سنگ

                غصه این دل نه یکی است و نه هزار

                بلکه هست غصه هایش بی شمار

                می خواهم بگویم یکی زآنها را

                یکی از غم های این دل بی گناه را

                راست گفتند که عشق با نگاهی آید پدید

                و گرفتار خود کند ، دل را شدید

               در آن هنگام که چشم به چشمانش دوختم

               ناگهان ازاعماق وجودم صدایی بر آمد که اه  سوختم

               این سوختن از آتش عشق بود و این آغازقصه عشق بود

               دل ساده و بی گناه من خیال می کرد که این آخر خوشبختیست

               نمی دانست که چه غصه هایی دارد در پیش

              خوشحال و سرمست بود از این تقدیر

              ولی او خود بود صاحب تقصیر

              آن زمان که او مرا تنها گذاشت

              دل بیچاره من تازه فهمید که چقدر تنهاست

              شده بود تنها و نمی دانست بسوزد از غم تنهایی

              یا که بسوزد ازدرد عشق و جدایی

              دل بیچاره نشست در تنهایی

              و این بود یکی از قصه های بی وفایی

             آری ، تازه فهمید این دل بیچاره

             که غم عشق ، ندارد راه چاره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:14  توسط مرتضی  | 

 

 

 تنهای تنهایم در این روزگار

تنهایم ، مانند  جزیره ای که درمیان اقیانوس بی کران تنهاست

تنهایم ، همانند تک درختی که در آن پیداست

تنهایم ، همانند خورشید

که در روز تنهاست

تنهایم در این کره خاکی

واز تنهایی و غم خود ندارم باکی

تنهایی عالمیست بی همتا

تنهایی عالمیست بی انتها

تنهایی عالمیست پرمعنا

سکوت شب ، شبی تاریک

راه افتادم در جاده ای باریک

سکوت شبهای سرد پاییزی

آه ای قلب من که از تنهایی وغم لبریزی

باد سردی می وزد ، باران نم نمی می بارد

اما من نه سردی را احساس می کنم و نه خیس شدن زیر باران را

همچنان می روم در سکوت تنهایی شب

راهی بی انتها که هر چه به پیش می روم به آخر آن نخواهم رسید

تا زمانی که بمیرم و این تنهایی و سکوت تمام شود

کاش هرگز نمی خواستم که تنهاییم را باکسی تقسیم کنم

چرا که او رفت  مرا تنها گذاشت  با کوله باری ازتنهایی و غصه

تنهایی زیباست همان گونه که تاریکی شب زیباست

من مانده ام در این تنهایی ، تنهای تنهاییم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:21  توسط مرتضی  | 

   باز امشب

 

    امشب قلب من مالا مال از غصه دوری معشوق است

                               

                                و چراغ چـشـمـانـم بی مهـر او ، بی فـروغ است

 

    امـشـب   نــخــواهــد   آمــد  خــواب   بــه   چـشـمـم

 

                                چرا که به غم دوری یارم من بی تابم و بی خوابم

 

    دل  تـنـگ یـارم  و نـیـایـد هـیـچ  کــاری  زدسـتـم

 

                                تـا کی تـحمـل بـایـدش ایـن غـم بی انـتــهای یـارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:16  توسط مرتضی  | 

 

 

امروز دلم دوباره شكست.... از همان جاي قبلي...!

 

 كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي....

 

كاش مي شد فرياد بزنم... پايان!

 

 دلم خيلي گرفته!.... اينجا نمي توان به كسي نزديك شد!

 

 آدمها از دور دوست داشتني ترند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:0  توسط مرتضی  | 

                         

                 تنهای تنهایم در این روزگار

 

       دلم گرفته ای خدا از روزگار بی وفا

 

                                      دلم گرفته ای خدا از زندگی پرجفا

 

       دلم میخواد من ای خدا از عشقم نشم جدا

 

                                      تا نباشم تو این دنیای بی وفا من تنها

 

      آه ای خدا دلم تنگه دلم تنگه

 

                                      به اندازه غم توی دل تموم آدما

 

     دلم تنگه دلم تنگه        

 

                                      دلم من شیشه دل دوستان بیوفا و نامرد از سنگه

                                             

 

    تنگه دلم تنگه دلم خدایا

 

                                      تنهای تنهایم در این دنیای بی معنا

 

   آه ای خدا از دیروز گذشتم با هزاران غم

 

                                      امروزمانده ام باهزاران ماتم و نمی دانم چه کنم بافردای مبهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:45  توسط مرتضی  | 

 

    اه ای خدای آسمون مرگمو زودتر برسون

 

                             تو رو قسم میدم به اون هفت آسمون

 

    اگه نخوام زنده باشم من کی رو باید ببینم

                            

                             تا بتونم از شر این زندگی پر غم رها بشم

 

    عــشق واسه مــن دیگه تـمـنا نداره

 

                             دوست داشتن و عاشقی دیگه واسه من شور و شیدا نداره

 

   بازم میگم خدای من ای خالق هر زیاد و کم

 

                             دوستم نداره عشق من

 

   من نمی خوام بمونم

 

                             تا دیگه از اون بدونم

 

   آخه داره این زندگی پر دردسر

 

                             با من عاشق سر جنگ

 

   اه امشب قلب من پر از غمه

 

                             حسرت دیداراون چشمای قشنگ وناز تو واسم اندازه تموم عالمه

 

   قلب من امشب پر از درده

 

                             پر از رنجها و غصه های  این زندگی نامرده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 20:42  توسط مرتضی  | 

      

       به نام تو

 

 ای آنکه بنام توقلم میزنم،اشکم رافرو   

 

 می ریزی

 

جز اشک عاشقانه چه ره آوردی درپیشگاه تو

 

دارم چه کنم

 

         عاشقم و جز قطرات اشک ارمغانی ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 18:5  توسط مرتضی  | 

 

     با تو بودن

 

 

با تو بودن

              

      د ر تو بودن         د ر تو مردن

              

بی تو بودن

              

               بی تو این احساس را د ر خویشتن جستن

              

خویشتن را  در  نهایـت  بی  کـس  دیـدن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط مرتضی  | 

یا   . . .

 

          یا   تو   را    وفا       بیاموزم   

                       

                                        یا من از تو جفا بیاموزم

       

تو زمن صبر و تو زمن سوختن

 

                                         یا  بیاموزم      یا بیاموز

 

        بکدامین دعا خواهمت  یافت

 

                                      تا   رو  آن  دعا   بیاموزم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:16  توسط مرتضی  | 

                                عشق

 

عشق  طرح  سـاده لـبخند  مـاسـت

 

معنی  لبخند ، پیوند  ماست

عشق یعنی اینکه با  ما  باور  کنیم

 

        یک دل دیگر ارادتمند ماست

عشق  را  یـاد   شبهایی    مهربان

 

هر که قسمت می کند مانند شاست

 

                             دوستی همسایۀ نزدیک ماست

                                     

                                      مهربانی نیز خویشاوند ماست

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:24  توسط مرتضی  |